تبليغاتX
حــــرف دل

حــــرف دل

من و زندگی

در پشت پنجره
همیشه درختی هست
در پشت پنجره
همیشه آسمانی هست
در پشت پنجره اما
هیچگاه آنکه در آرزوی دیدنش هستی را
نمی یابی
در پشت پنجره ام

چقدر وبلاگم سوت و کور شده ، دیگه هیچ هیاهویی نداره

چه لحظه هایی اینجا گذشتن ، چه آدمایی اومدن و رفتن ، چه دلایی شکستن و دم نزدن

من بودم و خاطره هایی که مهم بودن!!! من بودم و دوستایی که دوست بودن!!!

هیچ کس پشت در خونه ام نمی موند تا یه روزی اگه هوس کردم در خونه رو براش باز کنم ، لیلی یه روزی مهمون نواز بود

لیلی یه روزی همه ی هم و غمش دوستاش بودن ، الان دیگه لیلی کنار یه دیواری نشسته که روش نوشته سکوت...

لیلی عاشق آخرش عشقو پیدا نکرد ، رسید به یه آسمونی که بی نهایته ، رسید به معبودی که تو دل همه هست و همه تو دلشن...

لیلی راه زیادی رو رفت خیلی بهای سنگینی پرداخت برای پیدا کردن عشق!!! هنوزم داره بها میده ، هنوزم داره راه میره ، بی حرف ، بی ترس ، بی توقف ، داره میره ، بدون جاده !!!

لیلی عاشق هنوزم بی مجنونه ولی هم آغوش خداش شده ، لب به لب معبودش گذاشته و داره عشق بازی می کنه ، همدیگه رو نوازش می کنن و مست مهربونی هم می شن

خسته اس مثل همیشه ، دلش گرفته مثل همیشه ، نگاهش بارونیه مثل همیشه ولی این دفعه یکی رو داره که نوازشش کنه ، یکی رو داره که وقتی گریه می کنه اشکاشو براش پاک کنه...

خدایا لیلی خیلی دوستت داره ، خدایا لیلی عاشقت شده ، خدایا دستشو وقتی گرفتی حست کرد ، وقتی بوسش کردی و گفتی عاشقشی مست حضورت شد ، خدایا...

یه روز دیگه ، یه نوشته ی دیگه ، یه لیلی دیگه

هنوزم نفس می کشم ، نفستون گرم دوستای گلم

 

+ نوشته شده در جمعه 1390/08/06 ساعت 2:35 توسط $$ليـــــــلي عـــــــاشق$$ |

چيزي ازم نپرسيد...

یهو دلم خواست بنویسم...

از كی و كجا نمی دونم ...

همیشه دوست داشتم شنبه های اول هفته رو خیلی خوب شروع كنم ، طوری كه تا اخر هفته بتونم خوب باشم...

نشد.... امروز نشد...چی شده ؟ خودمم خبر ندارم...

دلم میخواد ساكت باشم ، نه كسی حرف بزنه نه من... بغض ندارم ، بی حسم ، بی احساس ...

شاید دلم تنگ شده ، برای كی؟ نمی دونم !!!

هرشب میرم هیئت ، گریه می كنم تا آروم بگیرم ، با خدا عهد می بندم و گاهی ازش یه قولایی می گیرم ، وقتی برمی گردم خونه ، چیزی عوض نشده !!!

همیشه زمستون كه میومد ، بخاری محبت قلبمو زیاد می كردم تا یخ نزنم ، ولی امسال هنوز زمستون شروع نشده بود كه یخ زدم...

دلم میخواست با بخاری یكی دیگه گرم بشم !!! دلم میخواست یكی یه فنجون دوستی مهمونم كنه ، دلم میخواست یكی یه  چند تا دونه شیرینی مهربونی بهم بده ، دلم میخواست از یكی كادوی دوستت دارمو بگیرم ، دلم میخواست دورم پر از گلای دوستی باشه ، دلم میخواست عطر باهم بودن توی قلبم بپیچه...

وقتی یخ زدم ، فهمیدم كه هیچ كس حاضر نیست گرمم كنه ...

بخاری محبتم از كار افتاده ،‌ هیزم احساساتم نم كشیده...

دیگه گرمایی ندارم...

خیره تابلوی روبه روم شدم ( عجب صبری خدا دارد)

 

+ نوشته شده در شنبه 1389/09/27 ساعت 11:24 توسط $$ليـــــــلي عـــــــاشق$$ |

من لیلی ام ، من عاشقم!!!

باید باشم ولی نیستم ...

باید محکم باشم ولی نیستم...

باید امیدوار باشم ولی نیستم...

باید گرم باشم ولی نیستم...

سردمه ، خیلی سردمه

نمی دونم بارون میاد یا ابرا دلشون گرفته ، نمی دونم بخار پنجره رو تار کرده یا چشای

 منه که تاره...

ساعتو نمی بینم ولی میدونم خیلی از لحظه ها گذشتن ، خیلی از حرفا گفته شدن

 و خیلی از حرفا رو شنیدم...

واژه ها خیسه خیسن ، درختای بلند عشق من هنوز که هنوزه حکومت می کنن به

دلم...

شاید الان وقتش باشه که سکوتم بشکنه ، شاید وقتش باشه مشت گره کرده ام

 دهن انتظارو درهم بشکنه ، شاید وقتش باشه که دستام نلرزه ، که صدام محکم و

 بلند باشه ، که نگام مات نباشه ، باید بتونم آره باید بتونم محکم تر از این باشم...

دیگه نه از دنیا ناله می کنم نه از بدی و خوبیش ، دیگه نه از زندگی بدم میاد نه از

اجبارش ، دیگه فرقی نمی کنه آسمون بارونی باشه یا آفتابی ، دیگه فرقی نمی کنه

 شب باشه یا روز ، دیگه مهم نیس چی پیش میاد...

من هنوزم عاشقم ، هنوزم نفسم با عشق میاد و میره ، هنوزم عشقم مشخص نیس

 ولی عاشقم...

عاشق بارون ، عاشق آفتاب ، عاشق شب ، ستاره ، روز ، خورشید ، عاشق اون

گلدونایی که مامانم عین بچه هاش بهشون میرسه ، عاشق اون سجده های طولانی

 بابام ، عاشق اون موتور کوچلوی داداشم ، عاشق اون عصاهای کوچلوش ، عاشق

 قلب مامانم که هر روز دردش بیشتر میشه، عاشق نگاهای خسته آبجیم ، عاشق

 اون ....

من عاشقم ، بی مجنون ، بی رسیدن ، بی خاطره ، بی انتظار ، بی خوشی ، بی

ناخوشی ، بی گریه ، بی خنده...

هستم ، نه اینجا ولی هستم ، نه تو دل همه ولی هستم ، نه برای همه ولی

هستم ، من لیلی ام پس باید باشم ، عاشقم!!!

لیلی عاشق ، همونی که همیشه بوده ولی نبوده ، همونی که میخواست باشه

 ولی نبود...

من لیلی ام ، عاشقم!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/06/14 ساعت 0:37 توسط $$ليـــــــلي عـــــــاشق$$ |

سلام

سلام دوستاي مهربون و هميشه عاشقم

خيلي وقته ديگه نه شعري ميگم نه چيزي مي نويسم

انگار توي يه سرابم كه هركاري ميكنم نمي تونم ازش دور بشم و حقيقتشو

پيدا كنم

اين روزا سردم ، سرد و بي احساس...

پنجره اتاقم ديگه حاضر نيست به روي هيچ نسيمي باز بشه

هيچ پرنده اي رو درخت احساسم نميشينه

باغچه اي كه يه روزي با همين دستاي كوچلوم توش گلاي ياس و اطلسي

كاشته بودم حالا از بي آبي و تشنگي داره كم كم جون ميده...

آينه اي كه هر روز چشمامو توش مي ديدم و به خودم مي گفتم ليلي اين

چشما بايد به روي بدي ها بسته باشه هميشه الان شكسته

خسته ام

از خودم و بغضايي كه هميشه با منه

ولي دوستتون دارم و هميشه بدون اينكه واستون نظر بذارم به وبلاگاتون

سر مي زنم

شدم مثه يه قصه ي نوشته نشده

يه موجي كه آروم مياد و ميره و كاري به كار كسي نداره

يه نسيمي كه زودگذره و كسي حسش نمي كنه

ليلي هميشه عاشق الان تبديل شده به ليلي يخ زده ، كسي كه هست

ولي نيست


+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/02/30 ساعت 18:47 توسط $$ليـــــــلي عـــــــاشق$$ |

آه اگر عاشق نبودم

تنگاهی آدم بدون اینکه بخواد دلی رو می شکنه و بی تفاوت از کنارش رد میشه

گاهی اصلا درک نمی کنی که اون چیزی رو که داری می شکنی دل باشه...

و این بار

اینجا سکوت دوباره معنا می گیرد

و ابر بی غیرت و سیاه دل بی کسی به روی چمنزار مهربانیم می بارد

باریدن نه تگرگ می گیرد

دلم می گیرد

نگاهم خیره تک درخت محبتی می ماند که روزی با دست خود درون قلبش کاشته بودم

اینجا سکوت مرهم تمام دردهایم می شود

اینجا سکوت قفل کوچکی می شود برای تمام حرفایی که ناگفته مانده اند

دلم می گیرد از تمام آنهایی که روزی برایشان مظهر عشق بودم

لیلی آن تک کبوتر خسته ی در راه مانده اینجا با سکوت اسیر بی مهری می شود

آه اگر عاشق نبودم

آه اگر عاشق نبودم

........

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/10 ساعت 0:42 توسط $$ليـــــــلي عـــــــاشق$$ |

بارون

وقتی بارون می زنه چشمامو نمدار می کنه

 

وقتی غصه می زنه بغضمو بیدار می کنه

 

وقتی تنها می شم و با خاطره سر می کنم

 

می زنم بال نوشته هامو پرپر می کنم

 

وقتی با قلم میام رو زندگیم خط می کشم

 

یعنی ای خدا نذار عاشق بشم عاشق بشم

 


 

خدا کنه از آسمون بارون حسرت نباره

اینم یه شعر از خودم بخونید و نظر بدین ممنون

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14 ساعت 19:47 توسط $$ليـــــــلي عـــــــاشق$$ |

مرا تنها به این دریا سپارید

 

تنسرگردونم،افسرده ام،دلم گرفته،نگاهم مات ودلسرده،به سکوت

احتیاج دارم،باید یه پنجره ای پیدا کنم تا بتونم رو به تموم دلگرمی ها

 و آرزوهام باز کنم.من می تونم،من قدرت دارم،دستای من معجزه

می کنن،درسته که بغضم می شکنه واشکم مثه سیل گونه هامو نشونه

می گیره،درسته که قلبم به تلاطم می افته وخون داغ یه غرور وحشی

 توی دریاچه ی رگهام جاری می شه ولی نمیذارم دیواراعتقادات و

آرزوهام رو سرم ویرون بشه،نمیذارم افکارمنفی مثه یه گردباد تموم

 ذهنمودرهم بشکنن.این گردباد هر چقدر هم قوی باشه،قوی تراز

دیواراستقامت من نیست،من به نگاهم یاد دادم که همیشه امیدوارباشه

،نمیذارم برق ناامیدی نگاهمو سردویخ زده کنه،زمستون هرچقدر

 هم که سرد باشه گرمای بهاروتابستون می تونه یخ های بی حوصلگی

 و سرمای ناامیدی رو از پا در بیاره. میشه با گرمای یک نگاه امیدوار،

 آدم برفی یک رؤیای زیبا رو آب کرد و به جاش یه آینه گذاشت تا بشه

 تموم تردیدها رو دید،میشه توی اون آینه به غرور بیجا سنگ زد و

عشق رو نقاشی کرد.این وسط من نباید بشکنم،چون اگه من نباشم

زندگی معنی نداره،باید باشم و مشت محکمی به دنیای سنگی بزنم،باید

 خاری بشم به چشم دنیای حسود.نمیذارم با بی رحمی یاسهای

اعتمادموازریشه خشک کنه،من به اطلسی های امید ایمان دارم،من

 پیچک احساسمو روی تموم دیواره های قلبم رها می کنم و به فریادم

اجازه رها شدن می دهم ، آری فریاد من آزادانه در گوش همه می پیچد

که لیلی همیشه استواراست. 

 

 

یه دوبیتی گفتم نمی دونم قشنگه یا نه براتون میذارم نظر بذارید

دریا دلم دریا دلم ، اما کویرم

در موجی از دریای بی حسی اسیرم

ترسم میان واژه های سرد و بی روح

تنها شوم تنها شوم ، تنها بمیرم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08 ساعت 5:28 توسط $$ليـــــــلي عـــــــاشق$$ |