حــــرف دل
نمي دونم اين رسم روزگاره يا از بخت سياه منه كه هر وقت مي خوام درددل كنم ياد تو مي افتم و مجبورم با تو حرف بزنم. امشب فكرم سفري به گذشته داشت، مي دوني به كجا رفته بود به جايي كه هم تو بودي و هم من. يادته توي پارك قدم مي زديم و با همديگه دسته هاي گل مريم و رازقي و نرگس رو تماشا مي كرديم كه خيلي مرتب مثل سربازان وظيفه ژست گرفته بودند و نسيم آنها را نوازش مي كرد و ما مست بوي خوششان بوديم. يادته مي خواستي يكي از گلهاي نرگس رو از شاخه جدا كني و به من بدي، اما من گفتم نه، ناراحت شدي اما خنديدي.يادته گفتي دوستم داري،من ناراحت شدم و تو خنديدي. گفتم دوستم داشته باش اما عاشقم نشو،گفتي:مگه عاشقي جرمه؟!! گفتم:عاشق من شدن گناهه. خنديدي و گفتي:نكنه از آسمون آيه نازل شده؟ گفتم:از آسمون نه،ولي همه اينو مي دونن.ساكت شدي و به زمين خيره شدي.مي دونستم كه ته دلت چي مي گذره.آرام از كنارت دور شدم،مثل بچه هايي كه مادرشونو گم كردن دنبالم گشتي و فرياد زدي دوستت دارم و به همه ثابت مي كنم كه عاشق تو شدن گناه نيست.دلم مي خواست گريه كنم اما آسمون پيش دستي كرد و ابرهاي دلسوزي اش بر سر تمام غصه هايم باريدن و من شكستم و همان جا قسم خوردم كه ديگر به سراغت نيايم و تا الان كه چندين سال از آن روز مي گذرد به عهدم وفادار بوده ام و خواهم بود. اما هيچوقت فراموشت نخواهم كرد چون تو تنها بهانه براي زنده بودن مني.

| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |


