تبليغاتX
حــــرف دل - نمي دونم چرا دلتنگي مي كنم ولي خوب ديگه بسه


حــــرف دل

 

دیار نا امیدی

دیشب،

گنجشکی را به خواب دیدم

پرواز می کرد،بالی نداشت

آواز می خواند، منقار نداشت

راه می رفت، پایی نداشت

حیرت کردم

خدایا این چه بود که می دیدم

ندایی آمد

این تویی

تو می روی، نا امیدی

می نشینی، نا امیدی

حرف می زنی، نا امیدی

تو گنجشکی بی پرو بالی

و آسمان زندگیت را هرگز نپیموده ای مگر با حسرت

حسرت چه چیز تو را ثابت نگه داشته؟

چرا پرواز نمی کنی؟

تو در این دیار نا امیدی چه می خواهی؟

فریادی گلویم را آزرد

ولی کسی صدایم را نشنید

از خواب که پریدم

به گمانم در حال پرواز بودم.

وقتی تو را ندیده بودم

وقتی تو را ندیده بودم

آسمان برایم رنگی نداشت

و دریا برایم سرابی بیش نبود

وقتی تو را ندیده بودم

زندگی نمی کردم

راه می رفتم، مقصدی نداشتم

حرف میزدم، مخاطب نداشتم

نگاه می کردم، کسی را نمی دیدم

می خندیدم، خنده ای همراه غصه

گریه می کردم و اشکهایم بوی حسرت می دادند

وقتی تو را ندیده بودم

دو بال پروازم شکسته بود

قلم شاعری ام خشکیده بود

در جمع آشنا ها غریبه ای بیش نبودم

اما...

اما حالا که تو را دیده ام

عاشق شده ام

و می دانم که با عشق همه چیز رنگ عوض می کند

حتی زندگی من

کاش تو را زودتر دیده بودم

کاش...

نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 21:45 توسط $$ليـــــــلي عـــــــاشق$$| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت