تبليغاتX
حــــرف دل - دروغ


حــــرف دل

             

 

تو نگاه مهربونت، سایه ی عشقو ندیدم

فکر می کردم با نگاهم، گلای عشقتو چیدم

تو نگاه ساده ی تو غم غربت جا گرفته

تو دل تنها و خستم، غم دوریت پا گرفته

خواستی برگردی به شهرت، تو منو تنها گذاشتی

وقتی رفتی توی جاده، روی قلبم پا گذاشتی

قلب زخمی و غریبم، ناله سر داد که عزیزم

تو برو خدا به همرات، آبی جای پات می ریزم

رفتی و حتی نگفتی، چی می گم یا چی شنیدی

عزیزم باید بگم که، تو چه پست و چه پلیدی

فهمیدم که اون نگاهت، یه دروغه یه سرابه

حرفای قشنگ و زیبات، یه حباب روی آبه

*************************************************************************

به خاطر یکی دیگه

چرا؟!!واقعا چرا؟!!

این سوالیه که خیلی وقته از خودم می پرسم. چرا بهش اعتماد کردم؟ چرا وقتی دستش رو

 به طرفم دراز کرد باهاش پیمان دوستی بستم؟ چرا وقتی کنج نگاهش برق دلسوزی رو دیدم

بازم محبت چشامو بهش نشون دادم؟ من خیلی وقت بود که می دونستم دلش با من نیست

اما باور نمی کردم. یعنی نمی تونستم. آخه اون ... نه من هنوزم باور نمی کنم. من هنوزم

خوب یادمه که چقدر بهم محبت می کرد. یادمه که چطور سبد سبد از آسمون دلش

 برام ستاره ی عشق می چید. یادمه که چطور روی زمین خشک دلم دونه ی زندگی

 رو کاشت. یادمه که چطور سردی نگاهمو گرمی بخشید. همیشه وقتی نا امید می شدم

 برام ترانه ی امید می خوند. یه روزی وقتی با سنگ بی حوصله گی زدم به شیشه ی غرورش

 بدون هیچ حرفی رفت. روز بعد با یه قاصدک برام نامه داد که دیگه بر نمی گرده. گریه کردم و

قطره های اشکمو واسش فرستادم. اما اون اشکامو پس فرستاد و از دور چشامو بوسید.

 بعدها فهمیدم که قبل از اینکه با من باشه دلش اسیر بوده و فقط به خاطر اینکه فراموشش

کنه منو دوست داشته و بعدکم کم عاشقم شده. اما خوب از قدیم گفته اند که عشق همون

 عشق اول. من برای اون عشق دوم بودم و اون برای من عشق اول. اون فراموشم کرد اما

من چطوری فراموشش کنم؟؟؟ دلم می خواست حالا اینجا می بود تا لا اقل جواب سوالای

منو می داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 من دیگه دروغ نمی گم

من دیگه دروغ نمی گم به دل تنها و خستم

من دیگه به روی خنده هر دو تا چشا رو بستم

وقتی که خنده نباشه دروغی نمی شه خندید

وقتی که خوشی نباشه نباید از غصه ترسید

من دیگه دروغ نمی گم که دلم شاد و سر حال

دیگه من دروغ نمی گم هستم یک آدم با حال

به خدا دلم نمی خواست خنده هام دروغی باشه

بمونم تنها و خسته، شادی از دلم جدا شه

به خدا دلم نمی خواست دروغی فرشته باشم

می دونم ابلیسه قلبم من باید ازش جدا شم.


امروز لیلی خیلی غمگینه و دلش شکسته، لیلی امروز تمام امیدشو از دست داد. امروز روز مرگ لیلیه، امروز یه روز نحسه،وای خدا کاش زنده نمی موندم کاش...از اینکه دل همتون رو پر از غم کردم معذرت می خوام می تونید دیگه به این وبلاگ سر نزنید چون لیلی طاقت نداره ناراحتی کسی رو ببینه ایلیا جان،آقا محمد و شما آقا شایان از اینکه به این وب خرابه سر زدین ممنونم . از همه ممنونم که لیلی رو قابل می دونند و باهاش دوستن من غیر از اینکه شما رو ناراحت کنم کاری نمی تونم بکنم همتون رو دوست دارم و به خودم می بالم از اینکه دوستای خوبی مثل شما دارم، تو رو خدا لیلی رو دعا کنید، دعام کنید که طاقت بیارم


 سکوت

سکوت و این همه اضطراب

چشمهایی خیره بر شعله ی آتش

دستهایی سرد، در پی گرما

سکوت

و یک دریا پر از حرف

حرف،

آری حرفهایی که نمی توان گفت

و شاید با گفتنش سنگها آب شوند

سکوت،این کلمه ی پر معنا

وای که چقدر حرف را در خود پنهان ساخته

کاش می شد که سکوت می شکست

تا بغض کهنه ی چندین ساله ی من نیز بشکند

اگر سکوت نبود حرفهایم دلها را آتش می زد

آه سکوت کی می شود که شکسته شوی

دیگر دلم تاب تحمل این حرفهای سنگین را ندارد

بشکن، بشکن تا من نیز شکسته شوم

بشکن، تا حرفها گفته شوند

نگذار بدون حرف زدن بمیرم

آه سکوت

بشکن

بشکن.

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت 2:55 توسط $$ليـــــــلي عـــــــاشق$$| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت